تبليغاتX
عاشق تمام کسانی هستم که هرگز ندیده ام

عاشق تمام کسانی هستم که هرگز ندیده ام

شعر و داستان و تاریخ و فرهنگ بختیاری

سپاس فراوان توراست

که افریدی اب را و خواب را

 اب که تطهیرم میکند

و خواب

 درد های بزرگ مرا

به فراموشی می سپارد

و عشق تو

 بغض شکسته ای در گلویم می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 8:26  توسط غلام حسین بابادی 

دور از من است همراه من  در کنار من

واز درد بزرگی که در قلب من است نمی داند

بمن نزدیک است انکس که از من دور است

 چون یقین کوچکی درون من جوانه میزند

وبا من به زبان وحی سخن می گوید

بی انکه بدانم چرا به چشمهای او اعتماد می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 3:16  توسط غلام حسین بابادی  | 

مرا زندگی بخشید بعد از مردنم

ودوباره بدنیا آورد

وبمن کلماتی آموخت تا از عشق لذت ببرم 

من همه ی نام های او را میدانم

میدانم بعد از هر مصیبت

روح مرا ترمیم خواهد کرد

آنکس که از اندوه من می کاهد

 و شادی های گمشده ی مرا بهمراه دارد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:26  توسط غلام حسین بابادی  | 

تنهایی حسین (ع)

مظلومیت حسین یکطرف وتمام خونهای بنا حق ریخته ی  تاریخ یکطرف .غریبی حسین یکطرف تنهایی تمام عاشقان عالم یکطرف.نهضت ازادی بخش حسین یکطزف تمام فتح ها ونبردها یکطرف برای مظلومیت حسین وتنهایش .

یادش گرامی راهش پررهرو .

نفرین دانستن بر شما 

اگر میدانستید کشتن معشوق

چه جرمی دارد

در محکمه ی دل

وقتی

کارد به استخوان رسیده است وزخم به انتها

چقدر زیباست

 خدایا عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 13:49  توسط غلام حسین بابادی  | 

داستان

همزمان با بلند کردن دستش به علامت مسیر مستقیم سیگارش را با فشار انگشت سبابه اش خاموش کرد. وقتی در را با ز کرد او انجا کنار زن جوانی نشسته بود با چشمهای پراز صلابت و بد بینی. مرد نگاهش را سیلی وار روی صورتش احساس کرد کلاهش را تا روی زخم عمیق شقیقه اش پایین کشید و قبل از اینکه فرصتی پیداکنداوکه اسلحه اش را بیرون کشیده بودمسلح کرد و به طرف راننده شروع به شلیک کرد ماشین با صدای بوق خود رو های رو برو از جاده منحرف شدو توی فرعی از حرکت ایستاد او بازن جوان پیاده شدو قبل از اینکه ماشین حرکت کند تیرهای باقی مانده اش را  به سمت مردشلیک کرد. بعد دست مادرش را گرفت و با اسباب بازیش توی  تاریکی یک کوچه نا پدید شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:27  توسط غلام حسین بابادی  | 

سپاس فراوان بر او

 که برای تسکین دردهایم جفت مرا از سینه ی من افرید

 و فرشته های نگهبان بر دروازه های قلبم حاضر شدتد

 و بدین سان من ایمان اوردم

 وهمه ی احساسهای پاک و اندیشه های بدون نام درمن شعر شدند

ودر یافتم

خیلی زود دیر میشود

و من در اندوه مدام

 لایق نبودن خودم پیرمی شوم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 3:26  توسط غلام حسین بابادی  | 

محبوب من

هر کس کتاب عشق تورا خواند

هیچ وقت پیر نمی شود

و اواز جهنم را هرگز نخواهد شنید

بگو سقف اسمان را طنابی بیاویزند

از گلهای سفید یاس

و درون سبد حوصله ی روزانه ام

دایره های قرمز

 و میوه های ممنوع بگذارند
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:3  توسط غلام حسین بابادی  | 

مرا ببخش

بر من خرده مگير

بايد بالا تر از سياهي رنگي باشد

به زیبایی چشمان تو

كه هدایت میکند مرا از گناه

به معجزه ي كلامت

وقتي فرشتگان تورا ستايش ميكنند

وكوهها در دگر ديسي عاشقانه

به ارامش بستر رود خانه ها

پناه ميبرند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 19:23  توسط غلام حسین بابادی  | 

عذاب

بی شک

جامه ی حریر برتن میکند

 فرشته ی عذاب

 و عاقبت به رستگاریم میکشاند

مطیع چون زمین و فرمانبردار چون باران

انگاه که فرود اید بر گیاه

درقلب من کودکی رشد میکند

که تکه های شکسته ی مرا

کنار یکدیگر میگذارد

 وکلام مقدس بر زبانش جاریست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:47  توسط غلام حسین بابادی  | 

شعر شیطان

پناه میبرم به تو

ازدست کسانی که با چشمهایشان جادو میکنند

وبانگاهی کاخ ارزوها را فرو میریزند

وانان که درپی فرصتند

و مثل موریانه بی صبرانه انتظار میکشند

و زنان بدون عشق

و مردانی که در سینه هایشان بمب ناامیدی حمل میکنند

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:32  توسط غلام حسین بابادی  | 

شعر بیگانه

در اندیشه های شبانه ام

خواهد نوشت

 رازی که از دیگران پنهان میداشتم

و هر چه بیشتر در رفتن تعلل میکردم

با من بیگانه تر میشد

 بدان گونه که  هنگام رفتن

از سفر بازم میداشت

اگرمیدانست  کشتن معشوق جه جرمی در محکمه ی دل

وقتی کارد به استخوان رسیده است و زخم به انتها

جهنمیست خدایا عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 8:39  توسط غلام حسین بابادی  | 

شعر

بیندیش نه به نخستین گناه

به نخستین تسکین بعد از درد

به شوق گریه یقین بعد از جهنم تردید

به لحظه آغاز آفرینش بیندیش

که خدا کلمه را آفرید

وبا کشیدن اولین پرنده بر دیوار غار

شعر آغاز شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:21  توسط غلام حسین بابادی  | 

شعر مرا ببخش

مراببخش که همیشه ترا میبرم با خودم

به دنیای خیال

وتو می ایی بدون سلام

ودر حضور مزاحمینی که همیشه در ذهن من

پرسه می زنند

به نقاط نا معلومی

از روح من خیره میشوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:50  توسط غلام حسین بابادی  | 

شعر

 

بدین نامهربانی

که تویی

بیم من همه از ان است

که دل دیوانه شود

ولی

سر زه فرمان

عشق تو هرگز بر ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:29  توسط غلام حسین بابادی  | 

داستان

بودن یا نبودن

 

پایش را که از جدول کنار خیابان پایین  گذاشت اتومبیلی که کنترلش را از دست داده بود با سرعت دیوانه واری به طرفش امد چشمهایش را بست ولی اتو مبیل با مانور گوشخراشی ازکنار او کذشت وبه زن جوانی در   انطرف خیابان نزدیک شد. احساس  عجیبی داشت  فکر میکرد این اتفاق را جایی دیده است صدای دل خراش کشیده شدن زیر چرخ ها و خرد شدن استخوانها و تا امد به سمت دیگری بچرخد نزدیکی ماشین بزرگی را کنار صورتش احساس کرد و بعد از ان سیاهی بود و دیگر هیچ .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط غلام حسین بابادی  | 

تجویز دیوانگی

تجویز دیوانگی

 

داروی فلسفه

برای تجویز دیوانگی ام

بیابانی ست بی آب و علف

تا  هیچ موجود زنده ای

صدای مرا نشنود

با تمام سلول های تنم

دیوانه وار

نام مقدس تو را فریاد می زنم

 خــدااااااااااااااااااا..............

(غلام حسین بابادی)

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:54  توسط غلام حسین بابادی  | 

شعر

سایه های مبهمی گویی هر لحظه

در من دورتر می شوند

ومن احساس می کنم تبدیل به حشره ای شده ا م

که تمام ناکامی های جهان را می بلعد

و  تنم موریانه میزند

 همه صورتم چشم می شود

وهی در خودم تکرار می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 4:20  توسط غلام حسین بابادی  | 

به یاد ایل

به یاد ایل:

 

نشسته پشت بر ده

یک زن تنها

به روی قله ای خاموش

و با چالاکی عمری که در دستان پیرش هست

به یاد ایل پشم می ریسد

به یاد ایل و یاد  دختر احمد

که شب تا روز

 دنیا رابه شکل یک سیاه چادر جلوی چشم می بیند

به یاد ایل و یاد مرد و زن هائی

که قلب هاشان بسان   هیزمی هرروز درون سینه می سوزد بیاد ایل

به یاد ایل و یاد دی بلال لی های عاشق خوان

که مانند دو چشم کور دختر احمد

فراوان ساده است و

  بیکران غمگین.

(غلام حسین بابادی)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 8:8  توسط غلام حسین بابادی  | 

دلم همس بفکرسِ

دلم همس بفکرسِِ

 

دلم همس به فکرتِ

جا نی گِرُم

یه جا که بگوی بشینم

ولا به خدا

نِشینم

دست خُومم اگوی که نید

مسلمونا

چه بکنم

دلم همس بفکرسِ 

غلام حسین بابادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:36  توسط غلام حسین بابادی  | 

دو شعر تازه از غلام حسین بابادی

 

 

 

شعر 1

(برای ثریا داودی حموله)

 

قبل از این که شعر از بین برود

تو برگزیده شدی

مانند آفتاب گردانها

 

ماه کج کلاه را بیدار باید کرد

رسالتی به تو واگذار شده

معصوم و مقدس

 

از آسمان آینه می بارد

برای شاعری

که از آن طرف بام بر زمین افتاد

شمشیرت را ببند![1]

 

  

شعر 2

 

(؟)

مانند سلولی سرطانی

در من رشد می کنی

و سایه ها

آن قدر تقسیم می شوند

تا ابرها

قبل از تولد میمیرند!

 

 

 

 



[1] کاش همه ی شاعران یک سر داشتند و من شمشیری(اقتباسی از شعر دختر آینه بر دوش ثریا داودی )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:10  توسط غلام حسین بابادی  |