که افریدی اب را و خواب را
اب که تطهیرم میکند
و خواب
درد های بزرگ مرا
به فراموشی می سپارد
و عشق تو
بغض شکسته ای در گلویم می شود.
شعر و داستان و تاریخ و فرهنگ بختیاری
که افریدی اب را و خواب را
اب که تطهیرم میکند
و خواب
درد های بزرگ مرا
به فراموشی می سپارد
و عشق تو
بغض شکسته ای در گلویم می شود.
واز درد بزرگی که در قلب من است نمی داند
بمن نزدیک است انکس که از من دور است
چون یقین کوچکی درون من جوانه میزند
وبا من به زبان وحی سخن می گوید
بی انکه بدانم چرا به چشمهای او اعتماد می کنم.
ودوباره بدنیا آورد
وبمن کلماتی آموخت تا از عشق لذت ببرم
من همه ی نام های او را میدانم
میدانم بعد از هر مصیبت
روح مرا ترمیم خواهد کرد
آنکس که از اندوه من می کاهد
و شادی های گمشده ی مرا بهمراه داردمظلومیت حسین یکطرف وتمام خونهای بنا حق ریخته ی تاریخ یکطرف .غریبی حسین یکطرف تنهایی تمام عاشقان عالم یکطرف.نهضت ازادی بخش حسین یکطزف تمام فتح ها ونبردها یکطرف برای مظلومیت حسین وتنهایش .
یادش گرامی راهش پررهرو .
نفرین دانستن بر شما
اگر میدانستید کشتن معشوق
چه جرمی دارد
در محکمه ی دل
وقتی
کارد به استخوان رسیده است وزخم به انتها
چقدر زیباست
خدایا عشقهمزمان با بلند کردن دستش به علامت مسیر مستقیم سیگارش را با فشار انگشت سبابه اش خاموش کرد. وقتی در را با ز کرد او انجا کنار زن جوانی نشسته بود با چشمهای پراز صلابت و بد بینی. مرد نگاهش را سیلی وار روی صورتش احساس کرد کلاهش را تا روی زخم عمیق شقیقه اش پایین کشید و قبل از اینکه فرصتی پیداکنداوکه اسلحه اش را بیرون کشیده بودمسلح کرد و به طرف راننده شروع به شلیک کرد ماشین با صدای بوق خود رو های رو برو از جاده منحرف شدو توی فرعی از حرکت ایستاد او بازن جوان پیاده شدو قبل از اینکه ماشین حرکت کند تیرهای باقی مانده اش را به سمت مردشلیک کرد. بعد دست مادرش را گرفت و با اسباب بازیش توی تاریکی یک کوچه نا پدید شد.
که برای تسکین دردهایم جفت مرا از سینه ی من افرید
و فرشته های نگهبان بر دروازه های قلبم حاضر شدتد
و بدین سان من ایمان اوردم
وهمه ی احساسهای پاک و اندیشه های بدون نام درمن شعر شدند
ودر یافتم
خیلی زود دیر میشود
و من در اندوه مدام
لایق نبودن خودم پیرمی شوم
هر کس کتاب عشق تورا خواند
هیچ وقت پیر نمی شود
و اواز جهنم را هرگز نخواهد شنید
بگو سقف اسمان را طنابی بیاویزند
از گلهای سفید یاس
و درون سبد حوصله ی روزانه ام
دایره های قرمز
و میوه های ممنوع بگذارندبايد بالا تر از سياهي رنگي باشد
به زیبایی چشمان تو
كه هدایت میکند مرا از گناه
به معجزه ي كلامت
وقتي فرشتگان تورا ستايش ميكنند
وكوهها در دگر ديسي عاشقانه
به ارامش بستر رود خانه ها
پناه ميبرند.
جامه ی حریر برتن میکند
فرشته ی عذاب
و عاقبت به رستگاریم میکشاند
مطیع چون زمین و فرمانبردار چون باران
انگاه که فرود اید بر گیاه
درقلب من کودکی رشد میکند
که تکه های شکسته ی مرا
کنار یکدیگر میگذارد
وکلام مقدس بر زبانش جاریست
ازدست کسانی که با چشمهایشان جادو میکنند
وبانگاهی کاخ ارزوها را فرو میریزند
وانان که درپی فرصتند
و مثل موریانه بی صبرانه انتظار میکشند
و زنان بدون عشق
و مردانی که در سینه هایشان بمب ناامیدی حمل میکنند
خواهد نوشت
رازی که از دیگران پنهان میداشتم
و هر چه بیشتر در رفتن تعلل میکردم
با من بیگانه تر میشد
بدان گونه که هنگام رفتن
از سفر بازم میداشت
اگرمیدانست کشتن معشوق جه جرمی در محکمه ی دل
وقتی کارد به استخوان رسیده است و زخم به انتها
جهنمیست خدایا عشق
به نخستین تسکین بعد از درد
به شوق گریه یقین بعد از جهنم تردید
به لحظه آغاز آفرینش بیندیش
که خدا کلمه را آفرید
وبا کشیدن اولین پرنده بر دیوار غار
شعر آغاز شد
به دنیای خیال
وتو می ایی بدون سلام
ودر حضور مزاحمینی که همیشه در ذهن من
پرسه می زنند
به نقاط نا معلومی
از روح من خیره میشوی
بدین نامهربانی
که تویی
بیم من همه از ان است
که دل دیوانه شود
ولی
سر زه فرمان
عشق تو هرگز بر ندارد
بودن یا نبودن
پایش را که از جدول کنار خیابان پایین گذاشت اتومبیلی که کنترلش را از دست داده بود با سرعت دیوانه واری به طرفش امد چشمهایش را بست ولی اتو مبیل با مانور گوشخراشی ازکنار او کذشت وبه زن جوانی در انطرف خیابان نزدیک شد. احساس عجیبی داشت فکر میکرد این اتفاق را جایی دیده است صدای دل خراش کشیده شدن زیر چرخ ها و خرد شدن استخوانها و تا امد به سمت دیگری بچرخد نزدیکی ماشین بزرگی را کنار صورتش احساس کرد و بعد از ان سیاهی بود و دیگر هیچ .
تجویز دیوانگی
داروی فلسفه
برای تجویز دیوانگی ام
بیابانی ست بی آب و علف
تا هیچ موجود زنده ای
صدای مرا نشنود
با تمام سلول های تنم
دیوانه وار
نام مقدس تو را فریاد می زنم
خــدااااااااااااااااااا..............
(غلام حسین بابادی)
در من دورتر می شوند
ومن احساس می کنم تبدیل به حشره ای شده ا م
که تمام ناکامی های جهان را می بلعد
و تنم موریانه میزند
همه صورتم چشم می شود
وهی در خودم تکرار می شوم
به یاد ایل:
نشسته پشت بر ده
یک زن تنها
به روی قله ای خاموش
و با چالاکی عمری که در دستان پیرش هست
به یاد ایل پشم می ریسد
به یاد ایل و یاد دختر احمد
که شب تا روز
دنیا رابه شکل یک سیاه چادر جلوی چشم می بیند
به یاد ایل و یاد مرد و زن هائی
که قلب هاشان بسان هیزمی هرروز درون سینه می سوزد بیاد ایل
به یاد ایل و یاد دی بلال لی های عاشق خوان
که مانند دو چشم کور دختر احمد
فراوان ساده است و
بیکران غمگین.
(غلام حسین بابادی)
دلم همس بفکرسِِ
دلم همس به فکرتِ
جا نی گِرُم
یه جا که بگوی بشینم
ولا به خدا
نِشینم
دست خُومم اگوی که نید
مسلمونا
چه بکنم
دلم همس بفکرسِ
غلام حسین بابادی
شعر 1
(برای ثریا داودی حموله)
قبل از این که شعر از بین برود
تو برگزیده شدی
مانند آفتاب گردانها
ماه کج کلاه را بیدار باید کرد
رسالتی به تو واگذار شده
معصوم و مقدس
از آسمان آینه می بارد
برای شاعری
که از آن طرف بام بر زمین افتاد
شمشیرت را ببند![1]
شعر 2
(؟)
مانند سلولی سرطانی
در من رشد می کنی
و سایه ها
آن قدر تقسیم می شوند
تا ابرها
قبل از تولد میمیرند!